طرح فیلمنامه شب آفتابی
طرح فیلمنامه
شـب آفـتابـی
(این طرح بر اساس برداشتی آزاد از یک حادثه واقعی است)
نویسنده: میثم تهرانچی
ثبت شده در بانک فیلمنامه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و خانه سینما
حامد (25 ساله) سه سال متوالی است که علاوه بر شرکت در قرعه کشی لاتاری آمریکا، تلاشهای بسیاری برای مهاجرت به آمریکا نموده، اما هیچکدام از تلاشهاي او به نتیجه نرسیده است. او سال آخر رشته مهندسی است و بعد از دانشگاه، در بنگاه معاملات ملکی دایی خود به کار مشغول است و مابقی زمان خود را صرف ورزش و کلاس زبان انگلیسی مینماید.
محسن (25 ساله)، دانشجوی رشته مهندسي و در حال گذراندن پایان نامهاش است. پدر او یکی از دیپلماتهای سفارت ایران در بغداد است. محسن به دلیل ادامه تحصیل در ایران، تنها در تعطیلات تابستانی و عيد نوروز امکان حضور در عراق را دارد. محسن علاقمند به نرگس (دختري ايراني) شده است كه به همراه خانوادهاش در بغداد زندگي ميكند؛ خانواده محسن و نرگس مدتي است كه در بغداد باهم آشنا و رفت و آمد دارند. محسن عضو بسیج بوده و به دلیل علاقه به رشته رزمی در باشگاه بسیج مسجد هدایت نزد حاج آقا علمایی به آموزش این ورزش میپردازد. علاقه زیاد او به این رشته باعث شده تا در زمان حضورش در عراق نیز در باشگاهی در آنجا تمرین هایش را ادامه بدهد.
"در طول طرح به صورت موازی با این دو شخصیت بیشتر آشنا میشویم"
تهران زمستان1380
کلاس زبان انگلیسی، حامد مشغول صحبت به زبان انگلیسی با استادش است. آنها به انگلیسی با یکدیگر درباره آمریکا و نظم در آن صحبت میکنند.
همان زمان
باشگاه بسیج مسجد هدایت، محسن همراه دوست صمیمیاش مرتضی در حال تمرین است. برخی از تکنیکهایی که محسن استفاده میکند برای مرتضی جالب است و تازگي دارد. به خاطر استفاده از همین تکنیکها مرتضی در مبارزهاي از محسن شکست میخورد. هنگامیکه مرتضی درباره تکنیکهایی که محسن از آنها استفاده کرده است از او میپرسد او پاسخ میدهد که این تکنیکها را از دوست عراقیاش، حسین ناصر در بغداد آموخته است. پدر حسین ناصر، در زمان جنگ ايران و عراق، به دليل مقاومت در برابر جنگ با ايران، توسط رژيم بعث عراق اعدام شده است.
حامد از شیشه تمام قد بنگاه به بیرون نگاه میکند، کارگران مشغول آسفالت کردن خیابان هستند. در جاهایی که تازه آسفالت شده، دریچههای چاههای خیابان با آسفالت خیابان در یک سطح نیست؛ او ناراحت از بنگاه بیرون میآید و با سرکارگر صحبت میکند ولی سرکارگر جواب مناسبی نمیدهد و حامد ناراحت به بنگاه باز میگردد.
محسن در راهروي دانشگاه در حال صحبت با استادش درخصوص پروپزال خود ميباشد و استاد از دلیل عجله محسن برای اتمام پايان نامه سئوال ميپرسد و محسن میگوید میخواهد هر چه سریعتر درسش را تمام کند تا پیش خانوادهاش بازگردد. حامد درحالیکه با تلفن صحبت میکند، با عجله از کنار محسن رد میشود و با او برخورد میکند. او از محسن عذرخواهی کرده و به از در دانشگاه بیرون میرود.
سوزان لیز، زن جوان آمریکایی تبار جهت اجاره آپارتمان وارد بنگاه میشود. حامد که به زبان انگلیسی مسلط است، ترجیح میدهد به انگلیسی با لیز صحبت کند. او چند فایل مسکن مناسب به سوزان معرفی میکند و با هم جهت بازدید همراه میشوند. حامد در این بازدیدها از علاقهاش به اقامت و تحصیل در آمریکاوتلاشهای بی نتیجه اش سخن میگوید . سوزان به حامد میگوید که برای کسب اقامت آمریکا راههای دیگری نیز وجود دارد و او حاضر است به حامد کمک کند.
محسن به دليل سختگيري استاد خود هنوز نتوانسته پروپوزال مورد تاييد استادش را بنویسد و از اين بابت ناراحت با استاد صحبت ميكند.
حامد با خانوادهاش درحال مشاجره بر سر رفتن به آمریکا است. مادرش می گوید که با سفر او به امریکا مخالف نیستند، اما راضی به رفتن او به این شکل هم نیستند. اما حامد سعی میکند با کلمات سنجیده رضایت خانواده را بگیرد. او توضیح میدهد که با سوزان صحبت کرده و بهترین راه گرفتن اقامت آمریکا برای او راهی است که سوزان پیشنهاد داده است.
تهران زمستان 1381
محسن مدتي است موضوع علاقه خود به نرگس را با خانواده طرح نموده است؛ خانواده محسن و خانواده نرگس موافقت اوليه خود را در اين خصوص اعلام نموده اند و قرار شده محسن در تعطيلات نوروز برای مذاكرات رسمي و تداركات عقد به بغداد برود. محسن و نرگس هرروز بصورت تلفني با هم گفتگو ميكنند. تلویزیون در حال پخش اخباری درباره حمله آمریکا به عراق است. محسن نگران است، اما پدرش میگوید چیز خاصی نیست در صورت حمله آمريكا به عراق سفارت دستور بازگشت به ايران را صادر ميكند. محسن میگوید که پايان نامهاش درحال اتمام است و برای تعطیلات نوروزی به عراق خواهد آمد. او سپس با نامزدش نرگس صحبت میکند. نرگس او را دلداری میدهد و ميگويد در صورت حمله آمريكا به عراق او و خانواده اش نیز به ایران خواهند آمد.
آمریکا تهديداتي
جدی در مورد حمله به عراق نموده و شرايط سياسي عراق متشنج است. محسن
میخواهد به عراق برود، اما پدرش مانع میشود و میگوید بزودي خانواده ديپلمات ها
به ايران باز خواهند گشت و در مرحله دوم ديپلماتها به ايران خواهند آمد. محسن با
نرگس صحبت ميكند، آنها نيز درحال تدارك سفر به ايران هستند. مادر محسن به همراه
خانواده ديپلماتها به ايران ميآيند. محسن متوجه ميشود كه پدرش و چند نفر از
كادر سفارت ايران در بغداد را نيروهاي آمريكايي بازداشت نمودند و خبري نيز از سفر
نرگس و خانوادهاش به ايران نيست. وزارت امور خارجه پیگیر موضوع بازداشت ديپلماتها
توسط نيروهاي آمريكايي هستند.
رژیم عراق سقوط کرده و تلویزیون هر روز تصاویری از شرایط بد جنگی در عراق را نشان میدهد. محسن پس از مشورت با استاد خود (حاج آقا علمایی) برای پیدا کردن پدرش، نرگس و خانواده او راهی عراق میشود و مرتضي نيز به قصد كمك به محسن و زيارت حرم امام حسين(ع) با او همراه ميشود. در مرز ایران و عراق، محسن در آخرين تماس با مادر خود متوجه میشود که پدرش و ديپلماتها که در زندان آمریکاییها بودهاند، آزاد شده اند اما هنوز از نرگس و خانوادهاش خبری نیست.
محسن و مرتضی بعد از مصائب و مشکلات فراوان و عبور از چند گیت ایست و بازرسی امریکا، به بغداد ميرسند. شهر ويرانه شده است. به محل زندگی نرگس میروند اما با ویرانه های ان مواجه میشوند محسن به شدت آشفته است به مکانهای مختلف سر میزنند در نزدیکی محل زندگی خانواده دیپلماتهای ایرانی اردوگاه نظامیان امریکایی برپا است. در ادامه جستجو به باشگاه محل ورزشي محسن در عراق بر ميخورند كه قسمتي از آن به دليل اصابت بمب ويران گردیده است. در گرگ و ميش غروب، دود و آتش همهجا را فرا گرفته؛ هواپيماهاي جنگي برفراز شهر در پروازاند؛ ناگهان صداي انفجار و ضجه زنان بلند ميشود و محسن و مرتضي به طرف محل انفجار ميدوند. محل انفجار براي محسن آشنا است. شعلههاي آتش از خانه حسین ناصر، دوست و هم باشگاهي محسن، شعلهور است. بمب به چند خانه ديگر نيز اصابت نموده و مردم بسياري براي كمك آمدهاند؛ لیکن ديگر دير شده؛ مادر و خواهر حسین ناصر در خانه جان سپرده اند. محسن در آن فضاي ملتهب، حسین ناصر را ميبيند و اين دو رفيق و مرتضي، جنازههاي مادر و خواهر و ديگر كشتهها را زیر رگبار گلوله ها وانفجارها و صداي هواپیماهای جنگی دفن میکنند. بعد از چند ساعت انها روی پشت بام يكي از خانههاي ويرانه مشرف به خيابان اصلي رفته وسعی میکنند برای پیدا کردن نرگس راهی بیابند هنوز صداي تيراندازي و درگيري در شهر شنيده ميشود از محلهاي نزديك صداي انفجار مهيبي بلند ميشود. دو نفر پياده مسلح در خيابان درحال دويدن هستند وبه خيابانهاي اطراف فرار ميكنند. در همين لحظات دو ماشين امريكايي كه سربازان زيادي بر روي آن مستقر هستند به خيابان وارد ميشوند و در وسط خيابان ميايستند، سربازان به سرعت از ماشين پياده شده و فرمانده با اشاره دست به سرعت دو به دو سربازها را به جهات مختلف خيابان ميفرستد.
سربازان آمريكايي با جستجوي خانه به خانه به دنبال مخالفان و مبارزان عراقي هستند و در اين جستجو وحشيانه به خانههاي مردم هجوم برده زنان و بچه ها را ترسانده و مردان را بازداشت ميكنند. محسن، مرتضي و حسين ناصر هنوز از بام نظاره گر اين تحركات هستند. انها دو سرباز آمريكايي را مشاهده ميكنند كه به خانهاي حمله نموده زن و فرزندان خانواده را بيرون ميآورند و يكي از سربازان وحشيانه مرد خانواده را بر زمين خوابانده و دستان او را ميبندند. بچهها تصميم به مداخله ميگيرند، يكي از سربازان برخورد وحشيانهاي با زن و دختر عراقي ميكند اما عكسالعمل سرباز ديگر آمريكايي معترضانه است .وسعی میکند جلوی وحشیگری هم قطارش را بگیرد و از شدت عصبانیت شروع به فحش دادن می کند بچه ها در کمال تعجب متوجه میشوند که او فارسی حرف میزند. حسین ناصر دریک تصمیم انی به دو سرباز آمریکایی حمله میکند و محسن ومرتضی نیز به تبعیت از او وارد عمل میشوند. در همان ابتدای درگیری حسین ناصر یکی از سربازان امریکایی را کشته وبه سرعت تمام به سرباز دیگر حمله نموده تا او را هم بکشد که محسن مانع شده و میگوید او فارسی حرف میزند کمی صبر کند و یاداوری میکند که ان سرباز سعی میکرد جلوی وحشیگری سرباز دیگر را بگیرد.محسن به طرف سرباز امریکایی برمیگردد وبا نگاه دقیقی به او به فارسی میگوید توایرانی هستی؟
سرباز آمريكايي فارسي زبان همان حامد است، حامد با راهنمایی و کمک سوزان برای گرفتن اقامت آمریکا، به خدمت نیروی زمینی ارتش آمریکا در آمده تا در قبال دو سال خدمت طبق قوانین آمریکا حق شهروندی این کشوررا دریافت کند. حامد در مدت حضورش در ارتش آمریکا با دیدن تصاویر خشن و برخورد بد نظامیان آمریکایی با زنان و کودکان غیر نظامی دچار تردید شده است. اما با این وجود سعی کرده بر احساسات خود فائق آید تا بتواند به هدف خود (اخذ اقامت آمریکا) برسد. سه دوست حامد را به محلي به دور از محيط عمومي ميبرند بین انها بخصوص محسن وحامد بحث وجدل شدیدی درمیگیرد حامد علیرغم تردیدهای که برایش در مورد مدینه فاضله بودن امریکا پیش امده اما همچنان مقاومت نموده وخود راتوجیه میکند که این جنگ است واین خشونتها ذات جنگ است اما محسن اینطور فکر نمیکند. انها از دلايل وجود خود در آن شرايط مطلع ميشوند. حامد بيان ميدارد كه تاكنون كسي را نكشته و تنها به دليل گرفتن اقامت آمريكا به نيروهاي آمريكايي پيوسته است.محسن علیرغم تمام ظاهرسازیهای حامد متوجه تردید اودر مورد امریکا میشود و باتوجه به اینکه حامد الان یک امریکایی است و میتواند همه جا ازادانه رفته وبه انها برای پیدا کردن نرگس کمک کند با وجود مخالفتهای حسین ناصر ومرتضی به حامد اعتماد کرده ودلیل حضورشان را در انجا به او میگوید واز حامد برای یافتن نرگس کمک میخواهد .حامد مشروط به اینکه به موقعیت اودر ارتش امریکا لطمه ای وارد نشود قول همکاری میدهد و انها اورا رها میکنند.
آنها در پرسوجوها با كمك حسین ناصرانجام میدهند مطلع ميشوند كه گروهی از ایرانیان که نتوانسته اند به موقع از عراق خارج شوند سعی کرده اند که زمینی به ایران بروند والان در مسیر خود با آمریکایی ها درگیر هستند.
محسن ، مرتضی و حسین ناصر از مسير سفر ایرانیها مطلع ميشوند ومیفهمند که نرگس نیز با انهاست امانرگس ودیگران در محاصره آمریکایی ها هستند وبچه ها نمیتوانند به آنها نزدیک شوند . محسن از حامد کمک میخواهد وحامد نیز از روی اکراه با آنها همکاری میکند اما درطی همراهی این چهار نفر با هم برای نجات ایرانیهای در محاصره افتاده کم کم دوستی و الفتی بین حامد و محسن به وجود می آید وحس غیرت و وطن پرستی در حامد زنده میگردد او به همراه یک سرباز سیاه پوست امریکایی به بچهها کمک میکنند وپس از درگیریهای فراوان موفق میشوند نرگس و دو نفر ایرانی دیگر که متاسفانه تنها بازمانده های ایرانیان محاصره شده هستند را نجات دهند. اما در حین فرار حسین ناصر کشته میشود مرتضی یکی از خودروهای آمریکایی را برداشته ونرگس و دو ایرانی دیگر را سوار میکند اما محسن وحامد وسرباز سیاه پوست آمریکایی هنوز درگیر هستند مرتضی آنها را تشویق میکند که هرچه سریعتر سوار شوند اما سرباز آمریکایی امتناع میکند و از آنها میخواهد که بروند محسن وحامد به طرف خودرو دویده ولی در آخرین لحظه حامد تیر می خورد محسن به او کمک میکند اما نیروهای آمریکایی خیلی نزدیک شده اند و هر لحظه امکان اینکه همه گرفتار شوند و تمام زحماتشان به باد رود وجود دارد حامد که این شرایط را می بیند به زور محسن را راهی کرده و میگوید کسی در ایران منتظر او نیست ولی او باید به خاطر نرگس وخانواده اش به ایران باز گردد او سنگر گرفته وجلوی آمریکایی ها مقاومت میکند و محسن علیرغم میل باطنیش حامد را تنها گذاشته و سوار برخودرو از آنجا دور میشود . ما از نگاه نرگس ومحسن آخرین لحظات مقاومت مردانه ودلیرانه حامد را می بینیم که در نهایت با گره خوردن نگاهش به خودرو محسن ودیگران که به ایران باز میگردند واطمینان از فرار آنها با لبخندی بر لب کشته میشود.
پایان



















نویسندۀ وبلاگ (میثم تهرانچی)، کارشناس ارشد علوم سیاسی مي باشد .